جد بزرگ خوانین سکوند “رویج‌خان” بوده است که گویا هنگام تولد گوش چپ را نداشسته و بعد از دو سه پشت باز پسری از این خانواده به دنیا می‌آید که چون او هم گوش چپ را نداشته است، رویج‌خان نام می‌گیرد. « در مورد نام طایفه‌ی سکوند و این که این کلمه “سکوند” بوده است یا “سگوند”، اختلاف نظر وجود دارد و محقق ارجمند آقای علی‌محمد ساکی در کتاب بسیار پرمغز و مستند خود به نام “جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان” در این باره مرقوم داشته‌اند که در تواریخ قدیم تا زمان صفویه نام سگوند برده نمی‌شد. سپهبد رزم‌آرا در جغرافیای نظامی لرستان داستانی مجعول از وجه تسمیه آن‌ها ذکر کرده و نوشته است که جد آن‌ها به نگاه‌داری سگ اشتغال داشته و از این رو اولاد او را سگوند گفته‌اند. اگر به گذشته‌ی لرستان از نظر آداب و رسوم نگاه کنیم به خوبی معلوم می‌شود که هیچ‌گاه طایفه‌ای علاقه به سگ و نگه‌داری آن به صورتی که خانواده‌ای وقت خود را صرف تربیت آن‌ها کند، نداشته است. تازه اگر بخواهیم وجه تسمیه‌ای ذکر کنیم باید بگوییم هم بعید نیست چنان که اسامی نظیر خرگوش وسگ‌جان هنوز بین مردم لرستان دیده می‌شود، مخصوصاً‌ در تاریخ به نام مردی در دوران شاه‌عباس بزرگ برمی‌خوریم که خرگوش نام داشته و سرپرست یک دسته راه‌زن بوده است. و خانه‌های شهر همدان را غارت و گرفتار و اعدام می‌نمود. شخصی نیز نام سگ داشته(به زبان محلی سی) و اولاد او را پساوند (وند) نام‌گذاری کرده‌اند نظیر بهاروند(فرزندان بهار) بیرانوند(فرزندان بیران) و بنابراین این عقیده که سگوندها از بنی‌گلاب و یا سکاها هستند، عقیده‌ی بی‌موردی است.

ولی اطلاعات و نظر خود من در این مورد این است که درگذشته‌های خیلی دور بعضی از طوایف لرستان و یا شاید هم همه‌ی طوایف دارای پرچمی بوده‌اند که مخصوصاً در جنگ‌ها پیشاپیش نیروی خود حمل می‌کردند و هرکدام از پرچم‌ها هم علامتی داشتند. بعضی‌ها مانند طایفه‌ی‌ سکوند علامت سگ، طایقه‌ی قلاوند علامت کلاغ، طایفه‌ی چغلوند علامت شغال، و طایفه‌ی دالوند علامت عقاب را روی پرچم داشته‌اند و همین نام‌ها هم کم‌کم نام طایفه و وجه‌تسمیه آن‌ها شده‌است. وجه‌تسمیه سایر طوایف و ایلات لرستان هم هرکدام دلیل تاریخی دیگر داشته است مانند باجولوند و بیرانوند که می‌گویند نام دو برادر بوده‌اند و یا بهار و حسن و دلفان و مانند آن‌ها که طوایف بهاروند و حسنوند و دلفان به نام آن‌هاست و…

مطلبی که گاهی ممکن است مرا از این عقیده دور کند، این است که در دوران قاجار طایفه‌ی‌ سکوند را بیش‌تر به نام سکوند نوشته‌اند و نه سگوند. که ظاهراً در دوران پهلوی و مخصوصاً‌ در مکاتبات نظامی‌ها رایج گشته وگرنه در ناسخ‌التواریخ دوره‌ی قاجاریه مخصوصاً از سواران سکوند و از پهلوانی و جنگاوری رحیم‌خان سکوند صحبت می‌شود. همه‌جا سکوند است، نه سگوند و نباید فراموش کرد که خود مؤلف ناسخ‌التوارخ در این جنگ‌ها حضور داشته و غیر از این نشنیده است. تقریباً همه‌ی فرامین و احکامی هم که ما در خانواده‌ی خود داریم، و از دوران قاجار بر جای مانده نام سکوند آمده است و نه سگوند. و اما چرا سکوند شاید برخلاف نظر آقای ساکی طایفه‌ی‌ ما از اعقاب سکاها بوده‌اند و این که در لرستان افراد طایفه‌ی ما بهترین سواران عصر خود به حساب آمده و چنین مشهور بوده است و این‌که سکاها هم در تاریخ به سواری و سوارکاری معروف بوده‌اند، می‌تواند خود دلیل و شاهدی بر مدعا باشد. پدرم نیز در نمونه خط خود که بر جای گذاشته و فتوکپی آن را در این‌جا ملاحظه می‌فرمایید، “شیرمحمد سکوند” امضا کرده‌اند و نه “سگوند” مرحوم میرزامحمدخان تیمورپور نویسنده‌ی این تاریخچه نیز همه‌جا “سکوند” نوشته‌اند و نه سگوند.»۱

از این رویج‌خان دوم چهارم پسر پیدا می‌شود که از همه بهتر “خدادادخان” بوده است. در زمان ریاست خداداد خان املاک ایل سکوند منطقه‌ی “هرو” بوده است و چون با طایفه‌ی بیرانوند هم‌جوار بوده‌اند با آن‌ها اختلاف پیدا می‌کنند و کار به نزاع و زد و خورد می‌کشد.

هنگامی که خدادادخان به زیارت مکه می‌رود به علت همین اختلاف‌ها سکوندها از هرو کوچ می‌کنند و منتظر برگشتن حاجی خداداد خان از زیارت می‌شوند. در این زمان “حسین‌خان” رئیس ایل ساکی که یکی از طوایف پنجگانه “دیرکوند”۲ بوده معروف‌ترین خان لرستان به شمار می‌آمده و طایفه‌ی سکوند به او پناه می‌برند که پیشکار حکومت مرکزی هم بوده است.

حاجی خدادادخان از مکه برمی‌گردد و حسین‌خان هم به امید این‌که طایفه‌ی سکوند را تحت ریاست خود درآورد، کوششی نشان نمی‌دهد و چهار سال به همین صورت سپری می‌شود. حاجی خدادادخان چهار پسر به نام‌های رحیم‌خان، حیدرخان، مهدی‌خان، عالی‌خان از یک زن دارد و پسر دیگری هم داشته به نام “مشه” که خیلی هم قابل  نبوده  است.

درباره‌ی نزاع و زد و خورد بین سکوندها و حسین‌خان ساکی و طایفه‌ی بیرانوند آن‌چه را پدرم حکایت کرده‌است و خودم دیده و شنیده‌ام در زیر عرض می‌کنم:

بعد از این‌که  ملک احمدخان بیرانوند منطقه‌ی هرو را تصرف کرد حاجی خداداد‌خان که رئیس همه‌ی ایل سکوند بود از حسین‌خان ساکی کمک خواست ولی او که آن‌وقت خود را ریش‌سفید و رئیس تمام “بالا‌گریوه” می‌دانست به قانون و قاعده‌ی ایلی و غیرت و عشایری با سکوند‌ها عمل نکرد و در واقع حسین خان ساکی از ایل بیرانوند ترسیده بود و آوازه نام ملک احمدخان بر پیکرش ترسی انداخته بود و ناچارن به جنگ با ملک احمدخان بیرانوند که منطقه هرو را تصرف کرد بود نرفت زیرا می دانست جنگ رودررو با ملک احمدخان بیرانوند ریس ایل بیرانوند اشتباهی بیش نیست و خواست که سکوندها را مطیع و زیر‌دست خود قرار‌دهد تا پسران حاجی‌خداداد‌خان کوچک بودند او با خان‌ساکی کج‌دار و مریض می‌کرد ولی همین‌‌که بچه‌ها به حد رشد رسیدند دیگر برد‌باری نداشتند و کم‌کم میانه غلیظ‌‌تر شد تا این‌که کار به جایی رسید که روزی حسین‌خان ساکی دو پسر خود را همراه جمعی پیاده‌ و سوار برای غارت حاجی‌خداداد‌خان فرستاد. پسران حاجی‌خداداد هر دو پسر ساکی را کشتند و سوار و پیاده او را تار‌ و مار کردند و خود به جانب گرمسیر رفتند. حسین‌خان برای گرفتن انتقام دنبال آن‌ها می‌رود ولی چون دیر‌کوند‌ها از سکوند‌ها حمایت کردند حسین‌خان مرعوب شد و برگشت. بهار آمد و طایفه‌ی سکوند رو به ایلاق [ییلاق] آمدند و حسین‌خان همه نوع دسته‌بندی برای گرفتن انتقام ترتیب داد. سکوندها در دو فرسنگی خرم‌آباد و در کره‌گاه چادر زدند و حاجی خداداد‌خان که دیگر پیر شده‌بود و ترس جان و گرفتاری حکومت را نداشت به خرم‌آباد آمد تا شاید محترمین شهر را واسطه قرار‌دهد و صلحی برقرارکند و یا اطمینانی از حاکم بگیرد که ایل را در جای دیگر ساکن نماید. در همین موقع حیدرخان که پسر وسط حاجی خدادادخان بود، همراه پنج سوار می‌آید که از کشت وکار خود در ملک ده پیر دیدن نماید. کریم‌خان پسر حسین‌خان ساکی هم که از آبستان به طرف خرم‌آباد می‌آید در تنگ زاهد شیر و در سایه‌ی سنگ بزرگی که آن‌جاست پیاده می‌شود تا در گرمای هوای آن روز کمی استراحت کند و یک نفر را هم به آبادی مقابل آن‌جا می‌فرستند که کمی آب و نان بیاورد. بر حسب تصادف تازی شکاری که همراه او بوده‌است، به دنبال خرگوشی می‌دود و درست در برابر حیدرخان آن را شکار می‌کند. حیدرخان که تازی شکاری کریم‌خان را می‌شناخته است به همراهان خود می‌گوید که زود سوار شویم تا کریم‌خان نرسیده است برویم که نزاع دیگری گریبان‌گیرمان شود ولی هنوز از آن‌جا دور نشده‌اند که کریم‌خان می‌رسد می‌گوید خداوند برای ما موقع مناسبی پیش آورده است تا تقاص خون برادرانمان را بگیرم. هرچه حیدرخان طفره می‌رود و امامان را واسطه قرار می‌دهد به خرج نمی‌رود و چون از قضای روزگار بنا نبوده است حیدرخان بمیرد، نعل مادیان او که افتاده بود، آن را در طاق پشت “کیسکمر” انداخته و اسب کریم‌خان زودتر به حیدرخان می‌رسد و با آن‌که همه یراق‌ها را خالی می‌کند، نمی‌زند. اسب کریم‌خان شیهه می‌کشد و چون مادیان حیدرخان طالب بوده‌است، هرچه حیدرخان مهمیز می‌زند، مادیان تکان نمی‌خورد و کریم‌خان تپانچه را خالی می‌کند ولی فقط میان طاق “کیسکمر” و بر سر نعلی که آن‌جا بوده است می‌زند و کاری نمی‌کند. نوبت به حیدرخان می‌رسد و او هم بلافاصله با تفنگ قلب کریم‌خان را هدف می‌گیرد و او را می‌کشد و اسب او را “اخترمه” می‌کند یعنی به (غنیمت می‌گیرد) و سواران او را هم اسیر می‌کند و به جانب شهر برمی‌گردد تا به حاجی خداداد خان خبر دهد که شهر را ترک کند. حاجی خدادادخان می‌گوید فرار من جایز نیست و خود مستقیماً نزد حاکم می‌رود وحاکم هم به شرط آن‌که حیدرخان با همان لباس رزمی که کریم‌خان را کشته‌است، نزد او بیاید، قبول می‌کند و قول می‌دهد که دنبال جریان نرود. حاجی به پسر خبر می‌دهد و حیدرخان هم سوار بر اسب آستین‌ها را بالا زده و تنفگ در دست همراه سوارانش از جلو حاکم می‌گذرد و در نظر او طوری جلوه می‌کند که به حاجی خدادادخان می‌گوید آفرین بر شما بر این پسرتان که من از این پس او را حیدر ثانی حساب می‌کنم و حیدرخان را هم خلعت می‌دهم. این خبر که به حسین‌خان ساکی می‌رسد، با جمعیتی می‌آید و طایفه‌ی سکوند را غارت می‌کند و زن حیدرخان و پسر دو ساله‌اش را اسیر می‌کند. و همراه می‌برد. حسین‌خان حاجی خدادادخان را می‌گیرد و به قلعه‌ای که در ملک آبستان داشته است، می‌برد و نگه می‌دارد. بچه‌ی دو ساله‌ی حیدرخان را سر می‌برد و با آن آب‌گوشت درست می‌کند و جلوی خدادادخان می‌گذارد و می‌گوید چون شما دندان ندارید داده‌ام برایتان آب‌گوشت درست کنند!! حاجی خدادادخان وقتی دست به طرف آ‌ب‌گوشت می‌برد و پنجه‌ی دست بچه‌ی دو ساله‌ی حیدرخان به دستش می‌آید به او می‌گوید پدرسوخته فرزندان من با مردانگی پسران تو را کشته‌اند تو با این عمل ننگین لرستان را بدنام کرده‌ای. پدر این طفل و عمویش زنده‌اند. از تو تقاص خواهند گرفت. حسین‌خان ساکی در پاسخ می‌گوید خواستم بدانی که کشتن و مردن بچه چه‌قدر سخت است و شب دیگر هم دستور می‌دهد حاجی خدادادخان را سرازیر از بدنه‌ی قلعه آویزان می‌کنند تا می‌میرد.

قانون عشایری درگذشته چنین بود که بعد از درگذشت شخصیتی مهم به همه‌ی ایلات خبر می‌دادند که در عرض یک سال برای فاتحه‌خوانی بیایند و حسین‌خان هم مخارج زیادی در این راه صرف کرد. از شهر خرم‌آباد و از طوایف سلسله و دلفان به قلعه او که در آبستان (ملک امروزی خوانین سکوند) بوده است، برای فاتحه‌خوانی بروند و در آن‌جا می‌بینند که حسین‌خان ساکی مجبور کرده‌است زن حیدرخان که مادر همان بچه باشد، با پیراهنی کوتاه در میان این مجلس بگردد و قلیان تعارف کند. وقتی که حضرات خوانین بالاگریوه به فاتحه‌خوانی می‌آیند، حسین‌خان دستور می‌دهد که آن زن را در محلی پنهان می‌کنند که او را در آن حال نبینند و می‌گوید آن‌ها مثل سایر طوایف نیستند و از دشمنی آن‌ها می‌ترسد.

حاجی میرتیمورخان پدر بنده که در آن وقت ده ساله بوده و همراه عمویش به آن مجلس رفته بوده است، برایم حکایت کرد که آن زن با حیرت از فرصت استفاده می‌کند و با قلیان و پیراهن کوتاه خود را به آن مجلس می‌رساند. پدرم گفت او وقتی وارد شد، همه‌ی رؤسا و کدخدایان حاضر در آن‌جا خجلت‌زده سر پایین انداختند ولی آن زن با شهامت به آنان گفت: خواهران!! چرا از من شرم می‌کنید. شما هم مثل من زن هستید در این مجلس فقط حسین‌خان ساکی مرد است که من پشت به او کردم!!

پدرم گفت که با شنیدن این بیان آتشین و تکان‌دهنده ناگهان همه‌ی خوانین و کدخدایان غیر از طایفه‌ی جودکی از جا برخاست و بدون خداحافظی راه افتادند. حسین‌خان ساکی هم که در آن زمان پیشکار لرستان بوده است با قشونی از دولت و نیرویی از خودش همراه جمعیتی از جودکی‌ها حرکت می‌کند و به “کرکی” می‌رود و بعد از یک روز زد و خورد با همه‌ی خوانین میر که آن‌جا بوده‌اند و اسیر کردن چند زن آن‌ها را غارت می‌کند. طایفه‌ی بهاروند و قلاوند بدون آن‌که به سکوندها و میرها خبر بدهند اردوی حسین‌خان ساکی را محاصره می‌کنند و پنهانی به زن‌هایی که در اردو اسیر هستند، پیغام می‌فرستند که ما امشب به این اردو شبیخون خواهیم زد هرگاه شکست خوردند، شما “کِل بزنید” یعنی هلهله سر بدهید که ما بشنویم و برویم جلوی فرار آن‌ها را بگیریم و نگذاریم یک نفرشان سالم کند.

از قضای روزگار یکی از پسران حسین‌خان ساکی همراه پسر نصیرخان جودکی در جای محکمی سنگر بسته و نشسته‌اند و چون رضای خدا و دست انتقام در کار بوده است هر دو نفر کشته می‌شوند و اردو شکست می‌خورد و پنجاه نفر از طایفه‌ی قلاوند و بهاروند با شنیدن صدای هلهله‌ی زنان اسیر راه می‌افتند و می‌روند سر راه را بر اردوی فراری می‌گیرند و همه‌ی آن‌ها را اسیر می‌کنند به طوری‌که تفنگ جایی، کارد و قمه‌جایی و اسب و قاطر و الاغ‌ها را جای دیگر جمع‌آوری می‌کنند که حالا هم هنوز آن قطعه زمین‌ها را در همان اسامی “چال قمه” “چال تفنگ” و غیره نام  می‌برند.

شب می‌گذرد و صبح آن روز حسین‌خان سوار بر اسب سفیدی که “بناربر”  نام داشته است(در اصطلاح  لری بنار یعنی سربالایی و بناربر یعنی گردنه پیما یا گردنه تازیا گردنه بر) ….. به آن‌جا می‌رسد و آن‌ها هم شلیک می‌کنند و چند تیر به اسب او می‌زنند. اسب می‌غلتد و خان ساکی از زیر شکم اسب فریاد می‌زند پدرسوخته‌ها بیایید بیرونم. من دروازه‌ی “بالاگریوه” هستم اگر من نباشم چنین و چنان می‌شود. همین‌که حسین‌خان از زیر اسب بیرون می‌آید و سراغ کدخدایان معروف را می‌گیرد دشمنان او دو دسته می‌شوند جمعی می‌خواهند او را بکشند و عده‌ای دیگر خلاف آن را عقیده‌ دارند. بهاروندها برای کشتن، قلاوندها برای نکشتن و بالاخره بر سر این موضوع دعوا می‌کنند  و در همین حال که حسین‌خان نگاه می‌کند، تا ببیند چه سرنوشتی خواهد داشت یک نفر به نام “ویس‌بگ” که مادرش قلاوند و پدرش بهاروند بوده است می‌رود و یکی از  این همه قمه‌ها را از زمین برمی‌دارد و تیز می‌کند و از پشت سر چنان ضربتی بر حسین‌خان ساکی وارد می‌کند که سرش چند قدم دورتر پرتاب می‌شود و بلافاصله سر را بر سر قمه می‌کند و به میان دعوا می‌برد و با خنده و مسخره می‌گوید حضرات حیا کنید! خان آمده است واسطه‌گری کند! و به این ترتیب کار اردو و سرنوشت زندگی حسین‌خان ساکی خاتمه پیدا کرد. ایل ساکی در میان سایر ایلات لرستان پراکنده شد و بیشتر هم در میان سگوندها ماندند و این خاتمه‌ی ایل‌داری ساکی‌ها به عنوان یک طایفه‌ی مستقل در کنار هم بود.